تبليغاتX
Branch Of Light

آخرین پست من

 

درد


در طی این هفت ماه درد بی پایان، برای اولین بار به خواب عمیقی فرو رفته بود و خواب می دید. فرشته ای آمد وگفت: تو را، بر دو بخش خواهم کرد. بخشی را، به یادگار بر زمین خواهم گذاشت، و بخشی را با خود خواهم برد.
لبخندی بر لبش نشست. دردش تمام شد. رفت

 

 

 

 

 دوستای گلم از این به بعد من دیگه ان وبلاگ رو آپ می نمی کنم و نوشته های منو می تونید در بلاگ زیر بخونید :

                                http://www.hollow-canyon.blogfa.com

 

 

اینجا رو پاک نمی کنم که این وبلاگ با همه خاطراتش همون طور دست نخورده بمونه !

 

فعلا بای 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/10/27ساعت 19:21 توسط منا |

... بودن

 

             بودن ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/17ساعت 0:58 توسط منا |

اینم به افتخار یکی از دوستای گلم که به تازگی هم عاشق شده

 

Eternity Of Your Love


Your love is... an ocean,
Where sand meets the sea,
Waves of love rolling over me,

Your love comes to me,
As the tide comes to the shore,
Wanting and needing to embrace me more,

Your love is... the moon,
Shinning across the shimmering sea,
Deep, wide, strong, and calm.
Always there to carry me..

Your love is... my shelter,
My compass, my true north,
Where ever I go, your love is guiding me forth,

Your love is.... the fresh ocean breeze,
Gently sweeping across my face,
Touching me from place to place,

Your love is...
The salty air I smell,
Clearing my thoughts and thinking,

Your love is...
The life preserver that keeps me from sinking,

When I go there to the sea,
I am not alone, for your love is with me,

I feel you all around,
The beauty, the wind, the mystery,

Your love engulfs me,
Takes my breath away,
Holds me in wind's arms,

When I close my eyes,
Dancing memories of your charms,
Never escape my deepest memory,

So if ever our souls part to say goodbye,
Meet me there, where the sea meets the sky,

Your love will forever be with me,
Where the sands touch the sea,

Our love lives on

,
Our love flows back out into all

 

eternity

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/17ساعت 0:51 توسط منا |

 

   ( برگرفته از کتاب رذل نوشته آندره ژید – ترجمه علی پاک بین)

 

هر کس ادعا می کند که به خودش شبیه است. هر شخصی اول خودش را سرمشق می داند و سپس تقلید می کند و کسی را برای تقلید انتخاب نمی کند. گمان می کنم این هم چیزی است که در روحیات بشر قابل مطالعه است. هیچکدام جرات ندارند ورق را برگردانند. قوانین تقلید را, من قوانین ترس می نامم. آنها از تنها شدن می ترستد و بدین جهت درصدد کشف خود بر نمی آیند, این اختلال اخلاقی به نظر من نفرت آور و زننده است, حتی از نامردی و بی غیرتی نیز پست تر است.

با وجود این ابتکار و ابداع زاییده تنهایی است, اما چه کسی در اینجا در صدد تنهایی بر می آید؟
چیزی که آنها را وادار می کند که در خودشان اختلافی با دیگران حس کنند, در آنها خیلی کم است. همین ارزش آنها را معین می کند. فقط تقلید می کنند و ادعا دارند که زندگی را دوست می دارند.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/17ساعت 0:43 توسط منا |

 

(برگرفته از کتاب رذل نوشته آندره ژید – ترجمه علی پاک بین)

 

در پشت پرده ی ظاهرا جاودانی خود, فنای زندگی را پنهان می کند, در زیر سرپوش, روح خسته را آهسته آهسته می کشد, عاقبت در حالی که دیگر افکارم خسته شده بودند می گفتم که دانش زاینده ی زندگی و هم نابود کننده آن است.

 

                     روزنه

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/17ساعت 0:36 توسط منا |

بدرقه تا ايستگاه مترو _ داستان کوتاه

 


فکر کردم حرف‌هايم را که گفتم و گفتي قبول، ‌ديگر تمام است. يادت هست گفتي بيش‌تر حرف بزنيم، گفتم باشد، حرف بزنيم. تازه داشتيم حرف مي‌زديم که ديرت شد. گفتي «بايد زودتر برسم خانه» و رفتي. خانه‌تان طرف‌هاي آرياشهر بود، ولي به‌اش مي‌گفتيد صادقيه. حالا اسم‌اش را بعد عوض کرده باشند يا نه، فرقي نمي‌کرد. خانه‌ي شما آرياشهر بود.
گفتي خيلي سال نبود که آمديد، قبلاً جاي ديگر بوديد جايي مثل خرمشهر يا اسمي شبيه به همين. بعد جنگ شما را زد، بدجوري هم زد. آن شد که مجبور شديد تا تهران بياييد، تا آرياشهر، همان جا که به‌اش مي‌گفتيد صادقيه.
يک روز همه‌اش را برايم تعريف کردي. گفتي جنگ آمده بود و شوخي نداشت. گفتي پدرت دو کوچه آن‌طرف‌تر با عراقي‌ها مي‌جنگيد و مادرت بچه‌ها را آماده مي‌کرد که جنگ آن‌ها را نزند. خيلي سال پيش بود، آن وقت‌ها که دست دشمن گير کرده بود به گريبان ما و ول نمي‌کرد. و چه جالب! اين روزها که اين‌ها را مي‌نويسم، باز هم اوايل خرداد است و روزهايي که خرمشهر آزاد شد و نمي‌دانم چرا تلويزيون بيش‌تر از هر سال ديگر سر و صدا مي‌کند. گفتي بالاخره جنگ شما را زد، بدجوري هم زد. آن‌قدر که بياييد تهران، طرف‌هاي آرياشهر، جايي که شما به‌اش مي‌گفتيد صادقيه.

پدرت تلفن زده بود و نگران مادرت بود که بچه‌اي حمل مي‌کرد و از زور جنگ، با دمپايي لنگه به لنگه، خود و بچه‌هايش را از جلوي جنگ کنار کشيده بود. گفتي پدرت پشت تلفن به مادر مي‌گفت «مي‌توانم همه‌چيز را برايت بياورم، حتي ميخ ديوار» و مادرت گفته بود «اگر جنگ، جنگ حق و باطل است، هيچ نمي‌خواهم، هيچ» و پدرت همه‌چيز را آورده بود، جز ميخ ديوار. آدم ميخ ديوار مي‌خواهد چه کار وقتي جنگ او را زده و با دمپايي لنگه به لنگه جان خودش و بچه‌هايش را برداشته و برده تهران، دور و بر آرياشهر؟ همان‌جا که بعداً وقتي همه آمدند تهران و بازار چيزهاي جديدي سکه شد و رونق گرفت، بعضي آدم‌ها به‌اش مي‌گفتند صادقيه.
آن روزها چند سالت بود؟ يک سال، ‌دو سال. اما الان ديگر بزرگ شده‌اي، براي خودت خانمي شده‌اي. آن‌قدر بزرگ و خانم شده‌اي که آتش به جان کسي بيندازي، که داغ پشت دست‌اش را پاک کند و بيايد به تو بگويد «ببين، حال و روز من همين است که مي‌بيني. اگر زنده باشم و خدا روزي بدهد، لابد توقع دارد يک فرقي با عوام کالانعام داشته باشم. لابد اين آب و هوا و غذايي که حرامم مي‌شود، بايد جايي به درد بخورد. پس فرق من و آن کسي که گلوله مي‌ريخت توي خانه‌ي شما، توي خانه‌هاي بقيه‌ي مردم خرمشهر، پس فرق من و خيلي‌هاي ديگر چه؟»

گفتي «خب مي‌خواستي همان موقع باشي. تو که اين حرف‌ها را مي‌زني، تو که خيلي بلدي، آن وقت کجا بودي که ما را همان طوري زار و نزار، پابرهنه و با دمپايي لنگه به لنگه از شهرمان بيرون کرد؟»
گفتم «خوب کاري کرد. اصلاً اگر از شهر بيرون‌تان نکرده بود، الان کجا نشسته بودي روبه‌روي من؟ الان از کجا پيدايت مي‌کردم؟»
گفتم «من؟ من هم مثل تو. من هم يک سال، دو سالم بود. اگر بودم مثلاً فکر کردي چه کار مي‌کردم؟ ولي خوب شد نبودم، اگر نه، الان کلي از زمين و زمان طلبکار شده بودم. من هم الان زبانم دراز شده بود براي همه که آن روزها کجا بودي؟»
گفتم «ببين، جاي داغ پشت دستم پيداست؟»
گفتم «پشت دستم را داغ کرده بودم که اين حرف‌ها را نزنم»

گفتي «نمي‌خواهم توي زندگي‌ام، مرد رييس باشد و هرچه بگويد همان بشود»
گفتم «زندگي‌ام يا زندگي‌مان؟ چقدر به تو فارسي ياد بدهم؟ هنوز ياد نگرفته‌اي فارسي حرف بزني؟» گفتم «کي گفته مرد رييس باشد؟ من مي‌گويم اگر يک روز،‌ اتفاقي تو حرف درستي زدي، اگر يک وقت حق با تو بود، فکر مي‌کني من بدم مي‌آيد حرفت را گوش کنم؟»
گفتم «بالاخره که چي؟ بالاخره اگر حق گير کرده بود بين ما، حرف آخر را کي مي‌زند؟»

گفتي «نمي‌دانم، شايد هرکس برود دنبال راه خودش». ماتم برده بود. رنگم پريد. يعني چه که هرکسي برود دنبال راه خودش؟ اگر من نخواستم بروم دنبال راه خودم چه؟ بايد کي را ببينم؟»

گفتي «بابام. بابا حرف آخر را مي‌زند.»

فکر کردي نرفتم؟ رفتم. اول زنگ زدم که سلام حاج آقا و مخلصيم و به غلامي قبول کنيد و از اين حرف‌ها. گفت «خانواده‌ي شما از شيراز آمدند؟» گفتم «شيراز کجا بوده؟» خانواده‌ام به عمرشان رنگ شيراز را نديده‌اند، حتي توي نقشه». گفت «آهان شما همان هستي که مغازه‌داري، ‌لباس‌فروشي تو خيابان سلسبيل؟» گفتم «نه حاج‌آقا. حتماً خواستگار زياد بوده، اشتباه گرفته‌ايد».
اخم‌هايش رفت توي هم. نمي‌دانم اين نويسنده جماعت به‌اش چه مي‌گويند آهان! سگرمه يا يک همچين
چيزي. کلي دست دست کرد و يکي‌اش را گذاشت زير چانه‌اش و گفت «بايد ببينمت. الان مي‌آيي؟»
گفتم «الان سر کارم حاج‌آقا». گفت «فردا ساعت 6 صبح» گفتم «چشم!» و پاهايم را محکم زدم به هم، به رسم دوره‌ي سربازي. يادش به خير! حکايتي داشت اين دوره‌ي سربازي ما.

گفتي «آخر پشت تلفن، اين چيزها را چطوري ديدي؟» گفتم «ديدم ديگر. تو فضولي؟ همان يک نفر اصول دين مي‌پرسد بس نيست؟» نه، يادم نرفت. بلند شدم و رفتم. سوار شدم و رفتم طرف هاي ميدان بهارستان. مي‌داني که مثل هميشه دير شده بود. عجله داشتم و بقيه‌ي راه را دويدم تا رسيدم به محل کارش که يک ساختمان قديمي بود و سوت و کور. ياد يک فيلم افتادم که همين اواخر توي سينماهاي تهران روي پرده بود، يک فيلم با پوستر سياه و داستان ترسناک و هنرپيشه‌هاي معروف. خدا را شکر کردم که شب نيست و مجبور نمي‌شوم از ترس بميرم. از پله‌هاي ساختمان کهنه بالا رفتم. پيرمرد 65ـ60 ساله‌اي سر راهم ايستاده بود و پرسيد «کاري داري؟» خودش بود، ‌حاج آقا. پيرمرد موسفيد و قدبلندي که زيرکانه نگاهم مي‌کرد و مي‌خواست همه‌چيز را با همين نگاه کشف کند که مجبور نباشد اصول دين بپرسد، مجبور نشود سؤال‌هاي سطحي کودکانه بپرسد که به فلان اعتقاد داري يا نه و نظرت را درباره‌ي بهمان بگو و از اين چيزها.

گفتم اين سؤال‌ها را براي چه مي‌پرسد؟ يک‌طوري ازش گفته بودي که فکر کردم عيبي ندارد، هرچه مي‌پرسد، مطمئن‌تر مي‌شود و نانم مي‌افتد توي روغن. گفت که چه کار مي‌کني و چرا اين کارها را مي‌کني، مگر عقلت کم شده و...؟ «به من مربوط نيست‌ها، ولي اين دوره و زمانه وقت اين حرف‌ها نيست. آدم دين‌اش سرجاش، زندگي‌اش هم سرجاش. از دين و خدا و حق و عدالت، ‌براي آدم نان سفره درست نمي‌شود که بگذارد جلوي زن و بچه‌اش. دوره‌ي اين حرف‌ها گذشته پسر، گذشته!» و کلي چيز تعريف کرد از آن روز که دشمن به زور فرستادتان تهران، طرف‌هاي آرياشهر، همان‌جا که به‌اش مي‌گفتيد صادقيه. اوه که چقدر نصيحت کرد و دست آخر، من ماندم و پيرمرد و «خوش‌حال شدم» و «خوش‌آمدي؛» و حرف‌هاي ديگري که نه شنيدم و نه حوصله داشتم که بشنوم. آن‌قدر حالم جابه‌جا شده بود که از همان جلوي در ساختمان، راهم را کشيدم و اين‌همه راه را پياده رفتم، دمغ و دلخور.
بعد از آن هم رفتم. آن موقع که به نگهبان گفت راهم ندهد، نگهبان بيچاره شرمنده شده بود و هي سر و رويم را مي‌بوسيد که آقا من شرمنده‌ام و از اين حرف‌ها.
من هم نوشتم روي يک تکه کاغذ که «حاج‌آقا سلام. آمده بودم براي عرض ادب که وقت نداشتيد، يعني نگهبان دم در گفت لابد وقت نداريد. اين دفعه را مي‌روم، اما بعداً دوباره مزاحم مي‌شوم» و چسباندم‌اش روي جعبه‌ي شيريني، چه مي‌دانم شکلات که مثلاً خريدم براي چشم‌روشني، و راه افتادم بالا، طرف ميدان بهارستان، از کنار ساختمان جديد مجلس. فکر کنم کسي نماند که بد و بي‌راه‌اش نگفته باشم.

گفتي «ديدي گفتم کار به اين راحتي نيست؟ ديدي؟ کم آورده بودي و شده بودي دختر خوب خانه معلوم بود، همه‌چيز معلوم بود». گفتم «اين خبرها نيست. کنار مي‌کشي، بکش. من هستم. به همه‌شان حالي مي‌کنم دنيا دست کيه» و اصلاً دست من نبود. بلوف مي‌زدم مثل چي! معلوم بود که کاري از دستم نمي‌آيد.
دوباره براق شدم توي چشم‌هايت که داشت ازشان باران مي‌آمد.
گفتي «راستي تو چرا هر وقت قصه مي‌نويسي، يا آدم‌ها گريه مي‌کنند، يا از آسمان قصه‌ات همين‌طور وقت و بي‌وقت باران مي‌آيد؟»
گفتم «به من چه؟ من چه کار کنم؟ گريه‌ي تو که دست من نيست، مي‌خواهي اختيار باران خدا دست من باشد؟ چه حرف‌ها مي‌زني».

گفتم «تو چه کار داري؟ من راضي‌شان مي‌کنم» گفتي «امکان ندارد. راضي بشو نيستند. اگر بودند که خودم عاجز نبودم». گفتم «دوباره بگو. آدم جز با جنگيدن به حق‌اش نمي‌رسد، مي‌رسد؟ اگر همان هم‌شهري‌هايت نايستاده بودند بزنند توي دهن دشمن، اگر باهاش نجنگيده بودند، اگر بابايت نرفته بود ميخ ديوار را بکشد براي مادرت که با دمپايي لنگه به لنگه بچه‌هايش را جمع کرده بود و از دست جنگ رفته بود تهران، فکر مي‌کني دشمن مي‌گذاشت مي‌رفت؟ نمي‌رفت. حق آدم‌ها توي دهن جنگ گير کرده. اگر حال جنگيدن نداري، بگو». صاف نگاه کردي توي چشم‌هايم. روزه بودي انگار. ماه رمضان نبود، همين‌طوري روزه مي‌گرفتي. چشم‌هايت داشت از حال مي‌رفت، گوشه‌ي هر کدام‌اشان يک طرفي شده بود. گفتم «افطار نکردي؟» گفتي «مگر مي‌گذاري؟» و دست کردي توي کيفت. نمي‌دانم چه بود که پيچيده بودي لاي روزنامه، کيکي، ساندويچي، چيزي. گفتي «مي‌خوري؟» گفتم «نه. جوابم را بده. اگر نجنگي، همچين حقت را مي‌خورند که رنگ‌اش را هم نبيني. حاضر نيستي براي حقت بجنگي؟ براي چيزي که لياقت‌اش را داري، براي زندگي که دلت مي‌خواهد، زندگي به سبک خودت، شيوه‌ي خودت که با زندگي همه‌ي آدم‌ها فرق مي‌کند. همه‌ي آدم‌هايي که از چهل سال پيش، سي سال پيش، بيست سال پيش، ده سال پيش خودشان را کشته‌اند که بقيه را مثل خودشان کنند».
فکر کردم حالا که اين حرف‌ها را زده‌ام، چه مي‌گويي؟ دوباره صاف نگاه کردي توي چشم‌هايم. گفتم «با من، با حرف‌هايم، با کارهايي که ازم سراغ داري، هستي؟»

گفتي «نه». گفتي «ببين، همه‌ي حرف‌هايت خوب، خودت عزيز، ولي من مي‌خواهم زندگي کنم، نه جنگ». و رفتي توي ايستگاه مترو، همان که هر ده دقيقه يک بار مي‌رفت آرياشهر، همان جا که به‌اش مي‌گفتيد صادقيه.

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/07/15ساعت 21:22 توسط منا |

 

مهربانی جاده ایست

که هر چه پیش تر رویم، خطرناک تر می گردد.

 

نمی توان بازگشت ...

اما لحظه ای باید درنگ کرد

و شاید چند گامی بر بیراهه رفت.

 

مدتی است بر جاده ی هموار می رانیم ...

حرفای نزیک دارند فرا می رسند،

و من وتو هنوز ...

 

            

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/07/15ساعت 21:15 توسط منا |

 

جنگل خاموش ميداند تو را؛
با صدايي سبز ميخواند تو را
زير باران آتشي در جان توست؛
قمري تنها پي دستان توست
پيله پروانه از دنيا جداست؛
زندگي يک مقصد بي انتهاست
هيچ جايي انتهاي راه نيست؛
اين تمامش ماجراي زندگيست...

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/07/15ساعت 21:3 توسط منا |

 

 ﻳﮏ عمر از وحشت مرگ به خود ﻣﻳلرزﻳم در صورتی که وقتی او رﺳﻳد، ما چشم های خود را بر هم گذاﺷﺘﻳم و او را نخواﻫﻳم دﻳد ... !! 

                                                                 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/07/03ساعت 16:23 توسط منا |

Day Two

1+1

 

 

It's not what we do once  in a while that counts, but our

 

 consistent actions. And what is the father of all actions ?

 

What ultimately determines who we become and where we

 

 go in life? The answer is our decisions. It's in these moments

 

that our destiny is shaped. More than anything else, I

 

believe our decisions –not the condition of our lives-

 

determined our destiny.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/07/03ساعت 15:26 توسط منا |